English
نما آهنگ ها
رباعیات خیام
اكنون كه ز خوشدلي بجز نام نماند
يك همدم پخته جز مي خام نماند
دست طرب از ساغر مي باز مگير
امروز كه در دست بجز جام نماند!

ايكاش كه جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
كاش از پي صد هزار سال از دل خاك
چون سبزه اميد بردميدن بودي!
تک آهنگ ها

حکیم عمر خیام نیشابوری | ترانه ها 2

٧٣
در كارگه كوزه گري رفتم دوش
ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
هر يك بزبان حال با من گفتند
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش ؟




٧٤
گر من ز مي مغانه مستم، هستم
گر كافر و گبر و بت پرستم، هستم
هر طايفه اي به من گماني دارد
من زان خودم، چنانكه هستم هستم




٧٥
مي خوردن و شاد بودن آئين منست
فارغ بودن ز كفر و دين؛ دين منست
گفتم به عروس دهرکابين تو چيست؟
گفتا دل خرم تو كابين منست




٧٦
من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده، كشيد بار تن نتوانم
من بندة آن دمم كه ساقي گويد
یک جام دگر بگیر و من نتوانم!




٧٧
امشب مي جام يكمني خواهم كرد
خود را به دو جام مي غني خواهم كرد
اول سه طلاق عقل و دين خواهم داد
پس دختر رز را به زني خواهم كرد




٧٨
چون مرده شوم، خاك مرا گم سازيد
احوال مرا عبرت مردم سازيد
خاك تن من به باده آغشته كنيد
وز كالبدم خشت سر خم سازيد




٧٩
چون درگذرم به باده شوئيد مرا
تلقين ز شراب ناب گوئيد مرا
خواهيد به روز حشر يابيد مرا؟
از خاك در ميكده جوئيد مرا




٨٠
چندان بخورم شراب، كاين بوي شراب
آيد ز تراب، چون روم زير تراب
گر بر سر خاك من رسد مخموري
از بوي شراب من شود مست و خراب




٨١
روزي كه نهال عمر من كنده شود
و اجزام ز يكدگر پراكنده شود
گر زانكه صراحئي كنند از گل من
حالي كه ز باده پر كني زنده شود




 ٨٢
در پاي اجل چو من سر افكنده شوم
وز بيخ اميد عمر بركنده شوم
زينهار، گلم بجز صراحي نكنيد
باشد كه ز بوي مي دمي زنده شوم




٨٣
ياران به موافقت چو ديدار كنيد
بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد
چون بادة خوشگوار نوشيد به هم
نوبت چو به ما رسد نگونسار كنيد




٨٤
آنانكه اسير عقل و تمييز شدند
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند
رو با خبرا، تو آب انگور گزين
كان بي خبران بغوره ميويز شدند!




٨٥
اي صاحب فتوي، ز تو پركارتريم
با اينهمه مستي، از تو هشيارتريم
تو خون كسان خوري و ما خون رزان
انصاف بده؛ كدام خونخوارتريم؟




٨٦
شيخي به زني فاحشه گفتا مستي
هر لحظه به دام دگري پا بستي
گفتا شيخا، هر آنچه گوئي هستم
آيا تو چنانكه مي نمائي هستي؟



٨٧
گويند كه دوزخي بود عاشق و مست
قولي است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود
فردا باشد بهشت همچون كف دست!




٨٨
گويند بهشت و حور عين خواهد بود
وآنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باك؟
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟




٨٩
گويند بهشت و حور و كوثر باشد
جوي مي و شير و شهد و شكر باشد
پر كن قدح باده و بر دستم نه
نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد




٩٠
گويند بهشت عدن با حور خوش است
من مي گويم كه آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
كآواز دهل شنیدن از دور خوش است




٩١
كس خلد و جحيم را نديده است اي دل
گوئي كه از آن جهان رسيده است اي دل؟
اميد و هراس ما به چيزي است كزان
جز نام و نشاني نه پديد است اي دل!



٩٢
من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت
از اهل بهشت كرد، يا دوزخ زشت
جامي و بتي و بربطي بر لب كشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت



٩٣
چون نيست مقام ما درين دهر مقيم
پس بي مي و معشوق خطائي است عظيم
تا كي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم



٩٤
چون آمدنم به من نبد روز نخست
وين رفتن بي مراد عزميست درست؟
برخيز و ميان ببند اي ساقي چست
كاندوه جهان بمي فرو خواهم شست



٩٥
چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخ
پيمانه چو پرشد، چه شيرين و چه تلخ
خوش باش كه بعد از من و تو ماه بسي
از سلخ به غره آيد، از غره به سلخ!



٩٦
جز راه قلندران ميخانه مپوي
جز باده و جز سماع و جز يار مجوي
بر كف قدح باده و بر دوش سبوي
مي نوش كن اي نگار و بيهوده مگوي



٩٧
ساقي غم من بلند آواز شده است
سرمستي من برون ز اندازه شده است
با موي سپيد سرخوشم كز مي تو
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است



٩٨
تنگي مي لعل خواهم و ديواني
سد رمقي بايد و نصف ناني
وانگه من و تو نشسته در  ایوانی
خوشتر بود آن ز ملكت سلطاني



٩٩
من ظاهر نيستي و هستي دانم
من باطن هر فراز و پستي دانم
با اينهمه از دانش خود شرمم باد
گر مرتبه اي وراي مستي دانم
 

 

١٠٠
از من رمقي به سعي ساقي مانده است
وز صحبت خلق، بي وفائي مانده است
از بادة دوشين قدحي بيش نماند
از عمر ندانم كه چه باقي مانده است!



١٠١
اي بيخبران شكل مجسم هيچ است
وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است
خوش باش كه در نشيمن كون و فساد
وابستة يك دميم و آنهم هيچ است!



١٠٢
دنيا ديدي و هر چه ديدي هيچ است
وآن نيز كه گفتي و شنيدي هيچ است
سرتاسر آفاق دويدي هيچ است
وآن نيز كه در خانه خزيدي هيچ است



١٠٣
دنيا به مراد رانده گير، آخر چه؟
وين نامة عمر خوانده گير، آخر چه؟
گيرم كه بكام دل بماندي صد سال
صد سال دگر بمانده گير، آخر چه؟



١٠٤
رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين
نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
ني حق، نه حقيقت، نه شريعت نه يقين
اندر دو جهان كرا بود زهرة اين؟



١٠٥
اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم
فانوس خيال از او مثالي دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوريم كاندر او گردانيم



١٠٦
چون نيست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست زهر چه هست نقصان و شكست
انگار كه هست، هر چه در عالم نيست
پندار كه نيست، هر چه در عالم هست



١٠٧
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هيج
وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ
شمع طربم، ولي چو بنشستم، هيچ
من جام جمم، ولي چو بشكستم، هيچ



١٠٨
از منزل كفر تا به دين، يك نفس است
وز عالم شك تا به يقين، يك نفس است
اين يك نفس عزيز را خوش ميدار
كز حاصل عمر ما همين يك نفس است
 

 

١٠٩
شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است
هر ذره ز خاك كيقبادي و جمي است
احوال جهان و اصل اين عمر كه هست
خوابي و خيالي و فريبي و دمي است



١١٠
تا زهره و مه در آسمان گشته پديد
بهتر ز مي ناب كسي هيچ نديد
من در عجبم ز مي فروشان، كايشان
زين به كه فروشند چه خواهند خريد؟



١١١
مهتاب به نور دامن شب بشكافت
مي نوش، دمي خوشتر از اين نتوان يافت
خوش باش و بينديش كه مهتاب بسي
اندر سر گور يك به يك خواهد تافت!



١١٢
چون عهده نمي شود كسي فردا را
حالي خوش كن تو اين دل سودا را
مي نوش به ماهتاب، اي ماه كه ماه
بسيار بگردد و نيابد ما را



١١٣
اين قافلة عمر عجب مي گذرد!
درياب دمي كه با طرب مي گذرد
ساقي، غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را، كه شب مي گذرد



١١٤
هنگام سپيده دم خروس سحري
داني كه چرا همي كند نوحه گري؟
يعني كه نمودند در آيينة صبح
كز عمر شبي گذشت و تو بي خبري!



١١٥
وقت سحر است، خيز اي ماية ناز
نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كان ها كه بجايند نپايند بسي،
وآن ها كه شدند كس نمي آيد باز!



١١٦
هنگام صبوح اي صنم فرخ پي
بر ساز ترانه اي و پيش آور مي
كافكند بخاك صد هزاران جم و كي
اين آمدن تيرو مه و رفتن دي



١١٧
صبح است، دمي بر مي گلرنگ زنيم
وين شيشة نام و ننگ بر سنگ زنيم
دست از امل دراز خود باز كشيم
در زلف دراز و دامن چنگ زنيم
 
 
 

١١٨
روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همي شويد گرد
بلبل به زبان پهلوي با گل زرد
فرياد همي زند كه مي بايد خورد!



١١٩
فصل گل و طرف جويبار و لب كشت
با يك دو سه تازه دلبري حور سرشت
پيش آر قدح كه باده نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت



١٢٠
بر چهرة گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي كه گذشت هر چه گوئي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو، كه امروز خوش است



١٢١
ساقي، گل و سبزه بس طربناك شده است
درياب كه هفتة دگر خاك شده است
مي نوش و گلي بچين، كه تا در نگري
گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است



١٢٢
چون لاله به نوروز قدح گير به دست
با لاله رخي اگر تو را فرصت هست
مي نوش به خرمي، كه اين چرخ كبود
ناگاه ترا چو خاك گرداند پست



١٢٣
هر گه كه بنفشه جامه در رنگ زند
در دامن گل باد صبا چنگ زند
هشيار كسي بود كه  با سيمبري
مي نوشد و جام باده بر سنگ زند



١٢٤
برخيز و مخور غم جهان گذران
خوش باش و دمي به شادماني گذران
در طبع جهان اگر وفائي بودي
نوبت به تو خود نيامدي از دگران



١٢٥
در دايرة سپهر نا پيدا غور
جامي است كه جمله را چشانند به دور
نوبت چو بدور تو رسد آه مكن
مي نوش به خوشدلي كه دور است به جور



١٢٦
ايام زمانه از كسي دارد ننگ
كو در غم ايام نشيند دلتنگ
مي خور تو در آبگينه با نالة چنگ
زآن پيش كه آبگينه آيد بر سنگ!



١٢٨
از آمدن بهار و از رفتن دي
اوراق وجود ما همي گردد طي
مي خور، مخور اندوه، كه گفته است حكيم
غم هاي جهان چو زهر و ترياقش مي




١٢٩
زان پيش كه نام تو ز عالم برود
مي خور، كه چو مي به دل رسد غم برود
بگشاي سر زلف بتي بند ز بند
زان پيش كه بند بندت از هم برود!




١٣٠
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يكدم عمر را غنيمت شمريم
فردا كه ازين دير كهن در گذريم
با هفت هزار سالگان سر بسريم




١٣١
تن زن چو به زير فلك بي باكي
مي نوش چو در جهان آفت ناكي
چون اول و آخرت بجز خاكي نيست
انگار كه بر خاك نه اي در خاكي




١٣٢
مي بر كف من نه كه دلم در تابست
وين عمر گريز پاي چون سيمابست
درياب كه، آتش جواني آبست
هش دار، كه بيداري دولت خواب است




١٣٣
مي نوش كه عمر جاوداني اينست
خود حاصلت از دور جواني اينست
هنگام گل و مل است و ياران سر مست
خوش باش دمي، كه زندگاني اينست




١٣٤
با باده نشين، كه ملك محمود اينست
وز چنگ شنو، كه لحن داود اينست
از آمده و رفته دگر ياد مكن
حالي خوش باش، زانكه مقصود اينست




١٣٥
امروز ترا دسترس فردا نيست
وانديشة فردات بجز سودا نيست
ضايع مكن اين دم ار دلت بيدار است
كاين باقي عمر را بقا پيدا نيست!



١٣٦
دوران جهان بي مي و ساقي هيچ است
بي زمزمة ناي عراقي هيچ است
هر چند در احوال جهان مي نگرم
حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است
 


 
١٣٧
تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پر كن قدح باده كه معلومم نيست
كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه




١٣٨
تا دست به اتفاق بر هم نزنيم
پايي ز نشاط بر سر غم نزنيم
خيزيم و دمي زنيم پيش از دم صبح
كاين صبح بسي دمد كه ما دم نزنيم!




١٣٩
لب بر لب كوزه بردم از غايت آز
تا زو طلبم واسطة عمر دراز
لب بر لب من نهاد و مي گفت به راز
مي خور، كه بدين جهان نمي آيي باز!




١٤٠
خيام، اگر ز باده مستي، خوش باش
با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش
چون عاقبت كار جهان نيستي است
انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش




١٤١
فردا علم نفاق طي خواهم كرد
با موی سپيد قصد مي خواهم كرد
پيمانة عمر من به هفتاد رسيد
اين دم نكنم نشاط، كي خواهم كرد؟




١٤٢
گردون نگري ز قد فرسودة ماست
جيحون اثري ز اشك پالودة ماست
دوزخ شرري ز رنج بيهودة ماست
فردوس دمي ز وقت آسودة ماست




١٤٣
عمرت تا كي به خود پرستي گذرد؟
يا در پي نيستي و هستي گذرد ؟
مي خور كه چنين عمر كه غم در پي اوست
آن به كه به خواب يا به مستي گذرد





صفحه قبل
 
خبرنامه
كتاب شناسي



تحلیل شخصیت خیام
پدیدآورنده: محمد تقی جعفری تبریزی
ناشر: تهران، کیهان - 1364
تعداد صفحه: 365
ادامه
خیام پژوهان

ادوارد فیتزجرالد